خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

اسپیواک محقق برجسته هندی تبار در سال 1985 پرسشی ژرف و جسورانه را عنوان کتاب جنجال برانگیز خویش کرد : «آیا فرودست می تواند سخن بگوید؟» در این پرسش اسپیواک متاثر از نظریه پردازانی چند همچون گرامشی و دریدا بوده است. همچنین این پرسش از دل مجموعه مطالعات پسااستعماری و مطالعات فرودستان برخاسته است. اسپیواک با توجه به وضعیت و شرایط فرودستان استعمارزده بر این باور است که این فرودستان امکان سخن ندارد یا دست کم این امکان بسیار محدود شده است. استعمارگر کوشیده است در وحله نخست صدای مردم بومی را از آنها بگیرد. در واقع، مهمترین و بزرگترین امکانی که از این قشر گرفته شده همانا امکان سخن و صدا است.

صدا و سخن در اینجا به منظور توانایی و آگاهی در بیان است. اسپیواک در توضیح این مطلب می گوید : چگونه «درست همان موقعی که در حال بررسی سیاستهای گروهی از مردم هستیم، می توانیم به آگاهی آن مردمان دست یابیم؟ فرودست با چه صدا-آگاهی ای می تواند سخن بگوید؟» (به نقل از گاندی ص 10) به عبارت دیگر، موضوع امکان بازنمایی طبقه فرودست است و این پرسش به شکلهای دیگر چنین قابل طرح است : «آیا فرودستان قابل بازنمایی هستند؟ چگونه می توان فرودستان را بازنمایی کرد؟ چه کسی می تواند فرودستان را بازنمایی کند؟ آیا روشنفکران می توانند این طبقه فرودستان را بازنمایی کنند؟» در واقع ظلم بزرگ سلطه گران همانا سلب امکان سخن و بیان از فرودستان است. هیچ ستمی به اندازه گنگ کردن ستم دیده بزرگ و برجسته نیست. غارت اصلی استعمار غارت صداهای مردم مستعمره بود.
همچنین، سخن ارتباط تنگاتنگی با هویت دارد به همین دلیل امکان سخن به نوعی امکان هویت است که هومی بابا -یکی از مهمترین پژوهشگران مطالعات پسااستعماری- بر آن بسیار تاکید می ورزید (Homi K. Bhabha 1994). هنگامی صدا و سخن به معنای حقیقی ممکن می شود که هویت فردی و فرهنگی مستقل و بومی وجود داشته باشد. در واقع، صدا جلوه هویت است و بدون هویت، صدا وجود ندارد یا صدا صدای خودی نیست صدای دیگریست که در گلوی خودی طنین افکنده است.
هویت هر قومی بیش از هر چیز نگرشها و عقاید، تاریخ فرهنگی، سنتها، آیینها، منابع مکتوب، آثار معماری و زبان آن قوم است. این عناصر شکل دهنده صدای یک قوم، یک ملت و یک تمدن تلقی می شوند. هنگامی که استعمار کشتیهای خود را پر از آثار مکتوب و حتی معماری می کرد و به سوی سرزمینهای اروپایی می برد در واقع صدای ما را چپاول می کرد. هویت ما را با خود می برد تا هویت دیگری را براحتی به جای آن بنشاند. گسست از هویت پیشین موجب شد تا ما دچار فراموشی زبان شویم. خاطرات استعمارزده که بزرگترین سرمایه فرهنگی وی بود از او گرفته شد. این میراث و خاطرات فرهنگی در موزه ها و کتابخانه های اروپایی و امریکایی محبوس شدند و در واقع این صدای ما بود که از ما گرفته و حبس شد.

هنگامی که قابلیت صدا و سخن سلب شود یا اینکه محدود گردد دیگر گفتگو معنایی ندارد و به بیان دیگر امکان یک گفتگوی واقعی نیز به نوبه خود سلب گردیده است. گفتگو هنگامی ممکن است که دو یا چند طرف «برای منتقد پسامدرنی همچون لیوتار، خود فرایند رسیدن به وفاق، تحت تاثیر یک «امپریالیسم گفتگویی» تباه شده است. به عقیده لیوتار، شرکت کنندگان در یک گفتگوی اخلاقی-سیاسی، به ندرت برابر هستند، و تقریبا هیچگاه در توافق نهایی برابرانه بازنموده نمی شوند.» (گاندی ص 43) استعمار نه تحمل گفتگومندی را دارد و چندصدایی را، زیرا خود را برحق نمی داند و برای عملکرد خویش استدلال ندارد.

استعمار هنوز به پایان نرسیده است و هنوز صداها را به بند می گیرد. «ممی و سعید تاکید دارند که دوران پس از استعمار، با پایان استعمارگری همراه نیست.» (گاندی ص 18) دورانی که به نام پسااستعمار خوانده می شود دنیایی است که استعمار تمام نشده بلکه هنوز اثرات آن باقی و قواعد آن جاریست و حتی می توان گفت در اغلب موارد شکل نوین و پیچیده ای به خود گرفته است. دیگر استعمار با دست خود و به طور مستقیم به غارت منابع کشورهای مستعمره به خصوص منافع فرهنگی و به ویژه حق صدا نمی پردازد بلکه توسط عناصر و عوامل بومی به این کار می پردازد. گاهی حتی با شعار ضداستعماری و البته ناآگاهانه به خدمت استعمار نو می پردازند. مبارزه با استعمار نو بسیار پیچیده تر از آن است که اغلب می پندارند.

به همین دلایل است که در طول مطالعات هنری و ادبی خویش نسبت به دورههای استعماری، پسااستعماری و حتی پیشااستعماری یعنی تمام پیشینه تاریخی خویش باید این را در نظر گرفت که تا چه حد متاثر از فرهنگ و نتایج دوران استعماری هستیم. رهایی از دستاوردها و تاثیرات استعمار نیاز به یک خودآگاهی ژرف، گسترده و فرااستعماری دارد. کسب چنین آگاهی ای تلاش و خودسازی همه جانبه می طلبد و برای همه میسر نیست. رهایی از وضعیت موجود و تارهای تنیده شده توسط استعمار نیاز به یک آگاهی استعلایی و یک فراآگاهی توسط استعمارزده دارد. آیا پژوهشگر عرصه هنر و ادبیات می تواند به چنین فراآگاهی دست یابد؟ به پرسش نخستین بازگردیم و دوباره از خود بپرسیم : آیا فرودست، استعمارشده و استبدادزده صدایی دارد؟ آیا امکان گفتگو به معنای واقعی آن وجود دارد؟

دريدا در مقابل هوسرل

زبان بيشتر به عنوان وسيلة ارتباطي با ديگري و به عنوان وسيلة ارتباط اجتماعي مورد توجه قرار گرفته بود. نزد اغلب محققان، زبان داراي دو شكل گفتاري و نوشتاري است. اما در نظر برخي از متفكران به ويژه هوسرل اين زبان داراي سطح ديگري يعني دروني و يا خودگويي (منولوگ) نيز مي‌گردد و دوتايي را به سه‌تايي سطح افزايش مي‌دهد. اين سطح عبارتند از : خودگويي، دگرگويي گفتاري و دگرگويي نوشتاري. اتفاق مهمي ديگري كه با پديدارشناسي هوسرلي رخ مي‌دهد، اهميتي است كه خودگويي به جاي ديگرگويي مي‌يابد. به عبارت ديگر، هوسرل بر زبان دروني و حضوري تأكيد دارد و معقتد است زبان به ميزان حضوري و بي‌واسطه بودن از اهميت بيشتري برخوردار مي‌گردد. خودگويي بي‌واسطه‌ترين و حضوري‌ترين و در عين حال مطمئن‌ترين و مهم‌ترين زبان نيز تلقي مي‌گردد. اين داوري و قضاوت در مورد انواع زبانها بر اساس همان «متافيزيك حضور» صورت گرفته كه قرنها بر بخش بزرگي از فلسفة غرب مسلط بوده است. بر اساس همين استدلال دورترين و واسطه‌اي ترين نوع زباني نوشتار است و به همين دليل از لحاظ مرتبه و اولويت نيز كمترين اهميت را دارد. با چنين تفكري، زمان حال نسبت به زمانهاي ديگر جايگاه خاصي پيدا مي‌كند، زيرا در زمان حال است كه امكان حضور ميسر مي‌شود. خودگويي و گفتگو يعني در انواعي كه بر اساس حضور بنا شده‌اند، زمان نيز زمان حال است به خواندن ادامه دهید »

بيگانة البر كامو[1] اثري شناخته شده است. اين اثر جامعة پايان جنگ جهاني دوم را به شدت متأثر مي‌كند. اين كتاب نقدها و تحقيقات بسياري را در مراكز دانشگاهي و خارج از آن به خود اختصاص داده است. بيگانه را مي‌توان با نقد فلسفي، جامعه‌شناسي، تكويني و ديگر نقدها حتي پسااستعماري بررسي و مطالعه كرد. اما در اين مقاله كوشش مي‌شود اين اثر بزرگ، كه اينك جزء آثار كلاسيك محسوب مي‌شود با روش ترامتنيت كه از روشهاي نوين است مورد بررسي قرار گيرد.

به خواندن ادامه دهید »

به خواندن ادامه دهید »

به خواندن ادامه دهید »

نقد فرماليستي يكي از مهم‌ترين نقدهاي قرن بيستم محسوب مي‌شود. فرماليسم (نامي كه مخالفان بر آن نهادند) در روسيه تكوين يافت و بنيان‌هاي نظريه خود را مستحكم كرد.

سپس حلقه پراگ به گسترش اين نظريه و نقد پرداخت. با جنگ جهاني دوم و مهاجرت متفكران اين حلقه‌هاي شرقي به آمريكا و اروپاي غربي، فرماليسم و دستاوردهاي آن بر محققان زيادي در اين كشورها تاثير گذاشت. ساختار‌گرايي فرانسوي نيز در پي تلاقي ياكبسون روسي و لوي استروس فرانسوي پديدار گشت. فرماليسم پس از خاموشي چند دهه در اواخر قرن بيستم دوباره به شكلي نوين با عنوان نوفرماليسم ظاهر شد.

 ***
فرماليسم: حلقه‌هاي مسكو و پترزبورگ(روس)
در روسيه با راه‌افتادن انجمن‌هاي نقد و نظريه در سال‌هاي نخست قرن بيستم زمينه‌هاي شكل‌گيري فرماليسم فراهم شد. دو انجمن يكي در مسكو با نام «انجمن زبانشناسي مسكو» و ديگري در سن پترزبورگ با عنوان «انجمن پژوهش زبان شعري» در اين رابطه نقش اساسي داشتند. اين دو حلقه با يكديگر همكاري و تعامل خوبي داشتند. اين عده در جست‌وجوي نقدي علمي بر ادبيات و هنر از آراي سبوليست‌ها روي گرداندند و كوشيدند تا به شناخت آنچه موجب تمايز ادبيات مي‌شود، دست يابند. به بيان دقيق‌تر، فرماليست‌ها موضوع خود را متوجه ادبيت كردند. آنها مي‌خواستند به شناخت و درك آن چيزي نايل آيند كه يك اثر را از ديگر آثار جدا مي‌سازد و به آن جنبه ادبي و هنري مي‌دهد. به همين دليل خود اثر بدون ارتباطي كه مي‌توانست با تاريخ و اجتماع داشته باشد، مورد توجه اين دسته قرار گرفت. فرم يا شكل در نظر فرماليست‌ها تمام آن چيزي بود كه ادبيت را مي‌ساخت. به همين دليل، دستور زبان، آواشناسي، قواعد شعري، صناعات ادبي و نمادپردازي همگي بخشي از شكل محسوب مي‌شدند.
در جست‌وجوي ادبيت، فرماليست‌ها تاكيد زيادي بر تمايزات زبان روزمره و ادبيات به ويژه شعر داشتند. يكي از نظريات بسيار معروف آنها در اين خصوص كاركرد آشنايي‌زدايي ادبيات است. براساس اين نظريه، ادبيات با آشنايي‌زدايي از زبان معمول و روزمره است كه به ادبيت مي‌رسد و اين آشنايي‌زدايي در نوع نگرش آدمي به ادبيات، هستي و انسان تاثيرگذار است. با آشنايي‌زدايي است كه مي‌توان ميان يك مقاله روزنامه‌اي و يك شعر ادبي تفاوت قائل شد. چنانكه گفته شد، فرماليست‌ها توجهي به فرااثر و پيرااثر نداشتند و يك اثر ادبي را همانند يك موضوع آزمايشگاهي مورد مطالعه قرار مي‌دادند. بنابر اين طبيعي بود كه به شعر بيش از رمان به ويژه رمان‌هاي اجتماعي آن هم در دوره نخستين توجه مي‌كردند. افرادي همچون آيخنباوم، توماشفسكي، اشكلوفسكي، تينتانوف به گسترش نظريه فرماليستي پرداختند. در مقابل برخي از چهره‌هاي حزبي در شوروي سابق به مقابله با اينگونه از نقد و مطالعه پرداختند. در اين ميان لئون تروتسكي آنها را متهم به بي‌توجهي به مسائل اجتماعي، تاريخي و اقتصادي كرد. اما سرانجام با صدور حكمي از سوي حكومت استالين در سال 1930 تمام فعاليت‌هاي ادبي تعطيل شد و عمر حلقه فرماليسم در سرزمين خود به پايان رسيد.

حلقه پراگ و پسافرماليسم
حلقه زبانشناسي پراگ در سال 1926 به همت ويلم ماتسيوس و با حضور جمعي از چك‌ها و روس‌ها تشكيل شد. از بنيانگذاران اين حلقه مي‌توان به ويلم ماتسيوس تروكا و موكاروفسكي و همچنين روس‌هايي همچون رومن ياكبسون و تروبتسكوي اشاره كرد. حلقه پراگ تاثير زيادي بر زبانشناسي، نشانه‌شناسي و به طور كلي درك هنري گذاشت. اين حلقه به گسترش مباحث فرماليسم روسي پرداخت و عناصري را بر آن افزود. يكي از مهم‌ترين عناصر فرماليسم توجه خاص و تا حدودي انحصاري به آشنايي‌زدايي بود و به همين دليل به عناصري محدود بود كه به طور مستقيم به آشنايي‌زدايي مربوط مي‌شد. با اين همه حلقه پراگ به عناصر فراشكلي هم توجه نمود. آنها همچنين به روابط درون‌متني نيز توجه بسياري كردند. از نظر آنها هر عنصري از متن و اثر در يك روابط نظام‌مند و ساختاري با ديگر عناصر قابل درك و مطالعه است. اين عناصر بدون ارتباط با هم نبايد مورد بررسي قرار گيرند. اين توجه نوين در حلقه پراگ موجب مي‌شود تا آن را جرياني پسافرماليستي يا پيشاساختاري قلمداد كنيم.
ياكبسون از اعضاي روسي و بنيانگذاران اين حلقه محسوب مي‌شود كه نقش خاصي در توسعه انديشه‌هاي فرماليستي چه در روسيه و چك و چه در آمريكا و اروپاي غربي ايفا نمود. او با مميزات عقلي يا عاطفي زبان ادبيات و هنر را از بيان روزمره متمايز مي‌كند، زيرا زبان هنري بر عاطفي بودن استوار شده است. ياكبسون با توسعه برخي زبان‌ها به الگوي معروف خود در زمينه ارتباط نائل مي‌آيد. همچنين نظريات ياكبسون درباره استعاره و مجاز از اصالت خاصي برخوردار است و همواره به عنوان يك مرجع مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

نوفرماليسم
فرماليسم روسي و پسافرماليسم چكي تاثير زيادي بر نقد پس از خود به ويژه نيمه دوم قرن بيستم داشته‌اند. اين اشتقاق در دهه‌هاي پاياني قرن بيستم به افول گراييد و جاي خود را پس از ساختارگرايي به پساساختارگرايي داد. اما با وجود رواج پساساختارگرايي، توجه دوباره‌اي به سوي فرماليسم ايجاد شد. فرماليسم به جهاتي مي‌تواند نقد مناسبي براي پساساختارگرايي باشد، زيرا بيش از اينكه در جست‌وجوي ساختارهاي كلان و فراگير باشد، مي‌تواند ساختارهاي موردي هر اثر هنري را در اختيار منتقد قرار دهد. به همين دليل، در حال حاضر شاهد بازگشت آرام جرياني هستيم كه مي‌توان آن را نوفرماليسم ناميد. نوفرماليسم در عين پايبندي به برخي از اصول اساسي فرماليسم، تجربياتي دارد كه مي‌تواند آن را از برخي محدوديت‌هاي فرماليسم رهايي بخشيد.

نقد روانشناسي تقريباً همزاد خود روانشناسي است. زيرا از همان آغاز فرويد در فعاليت‌هاي خود بخشي را به بررسي ادبيات و هنر اختصاص داد. بنابراين مطالعات ادبي و هنري و روانشناسي عمري بيش از يك صد سال دارد. فرويد با برگرفتن برخي از مضامين و اسطوره‌هاي ادبي همچون اوديپ، كوشيد تا نظريات انتقادي خود همچون عقده اوديپ را مطرح كند. بنابراين، او منابع ادبي و هنري را سرچشمه‌هايي براي شناسايي و پرداختن به روانشناسي خود مي‌پنداشت. به بيان ديگر، ادبيات و هنر نيز در رشد و توسعه روانشناسي و روانكاوي نقش عمده‌اي ايفا مي‌كنند. به همين دليل است كه در دوره تكوين روانشناسي و روانكاوي تا اين حد ادبيات و هنر حضور دارند. در نتيجه نمي‌توان نقش ادبيات را در كشف بزرگ ضمير ناخودآگاه ناديده انگاشت. البته دامنه مطالعات روانشناسي فقط به ادبيات و هنر محدود نمي‌شود، همانگونه كه نقد ادبي و هنري نيز به مطالعات و نقد روانشناسي محدود نمي‌گردد، اما تعامل اين دو با يكديگر تاثيری عميق و غير قابل انكاري بر هم داشته است. چنانكه نقشي كه روانشناسي در نگرش به انسان و فرهنگ و نقد آنها داشته است، در تحول از نقد سنتي و سپس پوزيتيويستي به نقد نو، غيرقابل انكار بوده است.

فرويد؛ آغاز ماجراي روانكاوي و نقد
فرويد در عين اينكه بنيانگذار روانشناسي است، پايه گذار مطالعات روانشناسانه ادبيات و هنر نيز مي‌باشد. با كشف موضوع ضمير ناخودآگاه توسط فرويد تحول بزرگي در عرصه نقد به وجود آمد، زيرا تا پيش از او و كشف ضمير ناخودآگاه، مطالعات و نقد ادبي و هنري به طور عمده بر اساس ضمير خودآگاه و نيت ضمير خودآگاه استوار شده بود. به بيان صريح تر، منتقد در گذشته در جست‌و‌جوي اين بود كه هنرمند و اديب چه قصدي داشته است و چه مي‌خواسته بگويد. اما پس از فرويد نقد به سوي كشف و خوانش ضمير ناخودآگاه سوق پيدا كرد؛ يعني در جست‌و‌جوي مسائلي بود كه هنرمند و اديب يا نمي‌دانستند يا نمي‌خواستند ابراز كنند. به همين دليل ارتباطي ميان روياي شاعرانه و خواب، ميان صفحه شعر و گفتار بيماران فرض شد، زيرا همگي محل بروز و ظهور ضمير ناخودآگاه هستند.

يونگ؛ ضمير ناخودآگاه جمعي
با اين حال از همان آغاز اختلافاتي ميان فرويد و برخي از پيروانش ايجاد شد. يونگ كه نقش مهمي در توسعه افكار فرويد داشت، خيلي زود پس از بزرگ‌تر شدن اختلافاتش با فرويد از او جدا شد و راه نويني را در روانشناسي و مطالعات روانشناسانه ادبيات و هنر گشود. تفاوت عمده فرويد و يونگ به نوع نگرش آنها به ضمير ناخودآگاه باز مي‌گردد. زيرا يونگ برخلاف فرويد، به ضمير ناخودآگاه جمعي توجه داشت. به عبارت ديگر، فرويد به طور متمركز به ضمير ناخودآگاه فردي و تاثير آن بر رفتارها و احساسات و همچنين خلق آثار ادبي و هنري مي‌پرداخت، اما يونگ بر ريشه‌هاي بسيار كهن‌تر ضمير ناخودآگاه تاكيد مي‌كرد. در ضمن يونگ بيش از فرويد به هنر به ويژه هنرهاي بصري توجه مي‌نمود. دستاوردهاي يونگ نسبت به فرويد كمتر در حوزه نقد روانكاوي مورد استقبال قرار گرفت و بيشتر نقدهاي ديگر به ويژه اسطوره‌اي و تخيلي از آن بهره بردند. البته در روانشناسي نيز اين جريان به طور كلي از بين نرفت.
پس از فرويد و يونگ برخي همچون شالرو بودئن كوشيدند تا با كمك نظريات فرويد و يونگ و حتي آدلر به نظريه‌اي تركيبي دست يابند. بودئن پيرو يونگ بود. او كتاب خود با عنوان «روانكاوي هنر» را به فرويد پيشكش نمود. برخي ديگر همانند ماري لويز ون فرانز رويه يونگ را پيش گرفتند و به سوي كهن‌الگوها و اسطوره‌هاي ادبي و هنري متمايل شدند. ماري لويز ون فرانز پس از مرگ يونگ كارهاي او همچون كتاب «انسان و نمادهايش» را ادامه داد. برخي ديگر همانند ژاك لاكان به رويه فرويد توجه بيشتري كردند. البته لاكان كوشيد تا از دستاوردهاي زبانشناسي نيز به بهترين وجه در روانكاوي خود استفاده كند. به همين دليل، او از «ساختار ضمير ناخودآگاه» و شباهت‌هاي آن با ساختار زباني سخن گفت و از تقابل‌هاي دال و مدلول و استعاره و مجاز در روانكاوي بحث كرد. نظريات لاكان كه در «نوشته‌» گرد آمده است، در اين عرصه تركيبي بديع بود و بر بسياري همچون يوليا كريستوا و ژاك دريدا تاثير عميقي گذارد.

مورون؛ نقدروانشناسي متن
شارل مورون نقش بسيار مهمي در توسعه و گسترش نقد روانكاوي داشته است و از مهم‌ترين چهره‌هاي نقد روانشناسانه تلقي مي‌گردد. واژه نقد روانشناسانه (Psychocritique) براي نخستين بار توسط شارل مورون به كار گرفته شد. او در كتاب‌هايي همچون «نقد روانشناسانه گونه كميك» به بسط نقد خود پرداخت. همچنين شارل مورون در مطالعات روانكاوانه درباره برخي از بزرگ‌ترين شاعران همچون مالارمه شبكه‌اي از استعاره‌ها را كشف كرد. اين شبكه چهره‌اي اسطوره‌اي را ترسيم مي‌كند كه آن را «اسطوره شخصي» مي‌نامد. مورون مي‌كوشد تا روشي تجربي و علمي را براي دستيابي به اين اسطوره شخصي در كتاب خود با عنوان «از استعاره‌هاي وسوسه‌برانگيز تا اسطوره شخصي» ارائه نمايد. نقد مورون بر خود متن تاكيد خاصي دارد و در آن زندگينامه نويسنده نسبت به بسياري ديگر از منتقدان روانكاوي از اهميت كمتري برخوردار است. جريان نقد روانكاوانه و روانشناسانه پس از شارل مورون توسط نسل بعدي همچون ژان بلمن نوئل نويسنده «روانكاوي و ادبيات» و يوليا كريستوا با طرح «تحليل نشانه‌اي» و «نقد فمينيستي» و ديگران با گرايش‌هاي تازه ادامه يافت.

نقد پسااستعماری ـ 1

استعمار و استعمارگري همراه با خود فرهنگ خاصي را براي مستعمران و همچنين استعمارگران به ارمغان آورده است. بيشترين تاثيرگذاري استعمار در عرصة فرهنگي بوده است. استعمارگري چگونگي نگرش استعمارگران و مستعمران را نسبت به جهان، خود و ديگري دگرگون كرد. موضوع استعمار و تاريخ و نتايج آنكه تا امروز نيز استمرار يافته، كمتر از آنچه بايد مورد توجه قرار گرفته است. هشتاد درصد مردم كشورهاي پيشرفته و نيمي از كشورهاي جهان سوم خواه به شكل استعمارگر و خواه به صورت مستعمره داراي سابقه استعماري هستند.

استعمار نزديك به هفتاد درصد سطح كره زمين را فرا گرفته بود. اين حادثة بزرگ تاثيرات فرهنگي بي‌سابقه‌اي بر جهان بشريت به جای گذارده که هیچ‌گاه فراموش نخواهدشد.
استعماروامپراتوريبرتخيلشرقيانبزرگ‌ترين و عميق‌ترين تاثير استعمار، تاثيرگذاري آن بر تخيل شرقي است.

استعمار تخيلي شرق بيش از هر گونه استعمار ديگري همچون اقتصادي، نظامي و حتي فكري – اگر بتوان آن را از تخيل جدا فرض كرد- موجب دگرگوني و از خود بيگانگي شرقيان شد. اروپاييان پس از برخورد با ادبيات و هنر شرقي، به شدت از آن متاثر شدند تا آنجا كه ادبيات شرق به ويژه هند و ايراني با داستان‌هاي تخيلي و تودرتوي آن موجب ظهور مكاتب و جريانات نويني همچون رمانتيسم در آلمان، فرانسه و سپس مناطق ديگر گرديد. استقبال غربيان از تاريخ و ميراث ادبي و فرهنگي شرق موجب شد تا همزمان با غارت منابع اقتصادي اين كشورها، تاراج ميراث فرهنگي آنان نيز آغاز شود و روي كشتي‌هاي اروپاييان همراه با طلا و مواد اوليه صنعتي، عناصر و ميراث فرهنگي، كتاب‌ها و نسخ خطي و باقيماندة بناهاي باستاني نيز به سوي موزه‌هاي دولتي و شخصي اروپائيان و آمريكائيانروانهگردد.
دولت‌هاي استعماري در راه‌اندازي مراكز شرق‌شناسي و تربيت شرق‌شناسان به رقابتي جدي با يكديگر پرداختند و اهتمام ويژه‌اي به شرق شناسي نمودند. الحق و الانصاف برخي از تحقيقات اين مستشرقين، شرقيان را در شناخت هويت تاريخي‌شان كمك بسيار نمود. روش‌هاي علمي به كار رفته براي خوانش الواح تاريخي و نسخه‌هاي قديم به شرقيان كمك كرد تا نسبت به برخي از مقاطع تاريخي خود آگاهي يابند، اما حادثة ناخوشايندي كه رخ داد، دقيقاً همين بود كه شرق فرآيند و انسجام تاريخي خود را از دست داد؛ آن گونه كه ارتباط خود تاريخ و هويتش را بر اساس سليقه‌هاي غرب تبيين و برقرار كرد و رفته رفته هويت خود را به واسطة غرب تعريف كرد و علاقه‌ها، آرزوها و اميدهاي خود را با معيارهاي ديگري منطبق كرد. متعاقب آن، دريافت و احساسات زيبايي‌شناسي شرقيان كه مهم‌ترين ويژگي‌ فرهنگي آنان بود دگرگون گردد. بدين ترتيب، غرب امپراتوري خود را در قلمرو تخيل شرقيان گسترش داد. اين امپراتوري از لاية خودآگاه ما شرقيان به لايه‌هاي ناخودآگاه يعني ژرفناترين لايه‌هاي وجودي ما گسترش يافت و اين فاجعه بزرگي بود كه در شرق رخداد.
ادبياتونقداستعمارياستعمار، ادبيات استعماري خود را نيز به همراه آورد. سفرنامه نويسي يكي از گونه‌هاي رايج در دوره استعماري به ويژه دوره نخست آن بود. همراه با سفرنامه‌ها، نسخ خطي‌اي كه به سوي غرب ارسال شده بود، رفته رفته تصاوير خاصي را در ذهن و خيال غربيان نسبت به شرق ايجاد مي‌كرد. نويسندگان زيادي به كشور خودمان، ايران آمدند و سفرنامه‌هاي بسياري همچون «به سوي اصفهان» توسط پير لوتي نوشته شد. هنرمندان و نويسندگان زيادي به سوي شرق در گستره وسيع آن از شمال غربي آفريقا تا انتهاي شرقي آسيا رهسپار شدند. حتي بسياري از غربيان همچون نظاميان، مسيونرها، تجار و سياستمداران به واسطة همين سفرها و نوشته‌هايشان نويسنده و حتي نويسندگاني بزرگ محسوب و معرفي شدند. خيل هنرمندان غربي به طرف شرق بزرگ و خلقآثاربرجسته،شكل گيریمكاتبيهمچونشرق‌راييراموجبشد.
بيشتر اين افراد به آفرينش و شكل‌گيري ادبياتي اهتمام نمودند كه مي‌توان آن را ادبيات استعماري ناميد. از ويژگي‌هاي اين ادبيات انبوه كليشه‌ها و عناصر اگزتيگي بود كه نسبت به انسان، تاريخ و جغرافياي شرقي روا مي‌داشتند. انسان شرقي به صورت كليشه‌ها و استروتيپ‌اي درآمد كه ديگر تصوري خارج از اين چارچوب ممكن و ميسر نبود. «نامه‌هاي ايراني» مونتسكيو در اين زمينه يك اثر تاريخي به حساب مي‌آيد. همچنين بايد از كتاب «تفكرات» پاسكال سخن گفت كه اسلام را نيز مورد هدف قرار داده بود. البته در مورد شرق ستايش‌هاي بسياري نيز از طرف شخصيت‌هاي بزرگي همچون ويكتور هوگو و كنت گوبينو شده است. شرقيان نيز اين ستايش‌ها و گفته‌ها را بسيار تكرار كرده‌اند و با آن براي خود و تاريخ خود اعتباري فرض كرده‌اند كه در جاي خود قابل تامل است.
در بيشتر اين هنرها و نوشتارها، شرق داراي نواقصي در فرآيند تاريخي معرفي شده است. به عبارت دقيق‌تر، شرق احتمالاً با يك تاريخ جذاب و گيرا نتوانسته است تمامي فرآيند رشد انساني را بپيمايد و به همين دليل در مراحل بدوي و ابتدايي باقي مانده است. مهم‌ترين عنصر براي چنين نتيجه‌گيري تفاوتي بود كه غربيان ميان خود و ديگري (شرق) قائل بودند. براي اروپائيان و سپس آمريكائيان تفاوت موجود دليلي بر نقص شرقيان تلقي مي‌شد. به همين دليل، نگرش آنها به شرقيان نگرش پيشرفته‌ها به عقب‌ماندگان بود. بنابر اين انسان و تفكر غربي ملاكي براي ارزيابي و قضاوت شد. اين تفكر تا عمق انديشه انسان غربي پيش رفته بود تا آنجا كه بزرگ‌ترين فيلسوفان غربي همچون هگل و هوسرل بر اين تفوق تأكيد فلسفي داشتند.

در اين بخش مؤلف به روابط بينامتني آثار ماسينيون و كربن مي‌پردازد. از نظر وي امكان بررسي تمام ابعاد بينامتني آثار ماسينيون و كربن براي چنين نوشتاري دشوار است.

لذا بيشترچگونگي حضور متن‌هاي ماسينيون در متن‌هاي كربني مورد توجه قرار گرفته است. مولف روابط ميان متني ماسينيون و كربن را به چهار دستة بزرگ تقسيم مي‌كند كه عبارتند از: همانندي، پيوستگي، گسستگي و وارونگي. پيش از آغاز بحث در مورد هر يك لازم است به اين نكته اساسي اشاره شود كه چنين تقسيم‌بندي‌اي بر اساس نسبتي كه اين متن‌ها با هم برقرار مي‌كنند صورت گرفته است. به عبارت روشنتر، هيچ همانندي يا تشابه كاملي وجود ندارد، بلكه در مطالعه متن‌ها و روابط آنها بايكديگر است كه مي‌توان گفت يك متن به ديگري شبيه‌تر و از ديگري متمايزتر است.

همانندي
برخي از مطالعات كربن همانند مطالعات ماسينيون است. اين همانندي را مي‌توان در نزديكي عناوين، موضوعات و پيكره‌هاي مطالعاتي جست‌و‌جو كرد. تعدادي از شخصيت‌هايي را كه ماسينيون به آنها توجه داشته است و آنها را موضوع مطالعات خود قرار داده است كربن نيز مورد مطالعه و موضوع مطالعه نمود خود قرار داد. از ميان اين موضوعات مشترك و همانند مي‌توان به سهروردي، روزبهان بقلي، فاطمه زهرا(س) و همينطور برخي از فرق شيعي اشاره كرد.
كربن فعاليت‌هاي تحقيقاتي ماسينيون نسبت به فاطمه زهرا(س) را ارج مي‌نهد و آنها را مي‌ستايد. او در جلد چهارم كتاب «در اسلام ايراني» مي‌نويسد: «ليله القدر براي شخص كهن‌الگويي چون فاطمه- (خالق) دريافتي دارد كه به تمام شناخت‌شناسي شيعي مرتبط مي‌شود اين موضوع را لوئي ماسينيون براي نخستين بار در يك متن شگفت‌آور مي‌شناساند: فاطمه همانند تشرف. »
از همانندي‌هاي ديگري كه مي‌توان نزد لوئي ماسينيون و هانري كربن و بسياري از كسان در اين دوره همچون مويس بارس وآندره ژيد با تمام تفاوت‌هاي جوهري و عميق مشاهده كرد، اين است كه به دليل اوضاع خاص، جنگ‌هاي جهاني و كشمكش‌هاي پيوسته اين شخصيت‌ها همراه با مطالعات خود در شرق و كشورهاي اسلامي در جست‌و‌جوي راه‌هاي برون رفت از بحران اروپاي اوائل قرن بيستم نيز بودند. بحران‌ها و بن‌بست‌هاي فكري، اجتماعي و سياسي كه در نهايت به درگيرهاي اجتماعي و نظامي سوق پيدا مي‌كرد، اين محققان و شخصيت‌هاي فرهنگي را وادار مي‌نمود كه نا‌اميد از تفكر و جامعه اروپايي در جست‌و‌جوي راه‌حل‌هايي در نقاط گوناگون دنيا به ويژه شرق و جهان اسلام بپردازند. بنابر اين لوئي ماسينيون و هانري كربن با شناخت شخصيت‌ها و تفكرات جهان اسلامي و ايراني در جست‌و‌جوي پاسخ‌هايي به پرسش‌هاي بي‌پاسخ خود بودند.

يكي ديگر از موضوعات پيوستة ميان اين دو موضوع پژوهش‌هاي هر دو در مورد فرق شيعي است. لوئي ماسينيون تقريباً در هر تحقيق خود به اين فرق مي‌پردازد و در اين زمينه از مستشرقان بزرگ محسوب مي‌گردد. البته اين گونه تحقيقات موجبات اعتراض برخي انديشمندان ايراني و شيعي را فراهم آورده است كه چرا تا به اين حد به برجسته‌سازي برخي از اين فرق همچون غلات، قرمطه و… مي‌پردازد. هانري كربن نيز به برخي از اين فرق به ويژه اسماعيليه و شيخيه مي‌پردازد، اما به دليل حجم پژوهش‌هايي كه به شعيه دوازده امامي نيز اختصاص مي‌دهد و نيز نوع اين تحقيقات با انتقاد كمتري مواجه شده است.
پيوستگي
كربن برخي از موضوعاتي را كه ماسينيون آغاز كرده است ادامه مي‌دهد. اين آثار كربن ضمن تداوم مطالعات ماسينيون پيوستگي خود را نيز با آنها حفظ مي‌كند. اين پيوستگي مانع نوآوري و گسترش دامنه مطالعات كربن نمي‌شود. كربن هيچ گاه به تقليد و تكرار موضوعات ماسينيون و هيچ شرق‌شناس ديگري نپرداخت و در تحقيقات خود همواره به نوآوري‌هايي دست مي‌يافت كه برخي از اين نوآوري‌ها فعاليت‌هاي ماسينيون و ديگران را تكميل مي‌كرد. در بحث دربارة شخصيت حضرت فاطمه (س) مي‌توان اين پيوستگي را مشاهده كرد. فاطمه از نظر ماسينيون نماد پيوستگي ميان مذاهب و اديان است. همچنين مي‌تواند نماد پيوستگي ميان ماسينيون و كربننيزباشد.
لوئي ماسينيون در سال‌هاي آخر عمر خود منابع و مستنداتي را گردآورده بود كه اعتقاد داشت با بررسي و تبيين آنها مي‌توان به كشمكش‌هاي ميان شيعه و سني و همچنين ميان مسلمانان و مسيحيان پايان داد. اين مدارك به فاطمه زهرا(س) مربوط مي‌شد. به همين دليل از هانري كربن درخواست مي‌كند تا اين پژوهش‌ها را ادامه دهد. اما همانطوري كه ژان مونسلون نيز اشاره دارد، اين خواستة ماسينيون هيچ گاه محقق نمي‌شود. با اين حال مريد ايراني ماسينيون يعني علي شريعتي با نوشتن كتاب «فاطمه فاطمه است» اين خواسته را تا حدي جامة عمل ‌پوشاند. نقشي كه فاطمه در اين ميان ايفا مي‌كند بي‌بديل است. فاطمه نماد زن و جاودانگيانساناست.
گسست
كربن متفكري بود كه بسيار سريع از ديگران عبور مي‌كند و در جست‌و‌جوي چيزي بود كه نزد ديگران نمي‌يافت و مجبور بود خود به بازسازي آن اقدام كند. به همين دليل با محققان ديگر اختلاف نظر داشت. هانري كربن خود بر اين تفاوت و اختلاف تاكيد دارد و آن را كتمان نمي‌كند. او در مورد اختلاف نظرش با ماسينيون مي‌گويد: «در حالي كه من در برابر او بدون قيد و شرط سر تعظيم فرود مي‌آورم، تصور مي‌كنم به آساني مي‌توانيم بي پرده و آشكارا به وجود مشكلي اعتراف كنيم كه هيچ كدام از ما، قادر به كتمان آن نمي‌باشد. در آثار ماسينيون، تاكيداتي وجود دارد كه براي ما، قبول آن محال مي‌نمايد».
برخي از محققان به اين اختلافات توجه داشته‌اند. به طور مثال كريستن ژامبه به اختلاف آنها در مورد حلاج و ابن عربي مي‌پردازد. او توضيح مي‌دهد كه چگونه ماسينيون به طرف حلاج و نظريه حلول او جلب شده است، در حالي كه هانري كربن بيشتر مجذوب نظرات ابن عربي است. در واقع، توجه اين دو به ابن عربي و به ويژه كتاب بزرگ او يعني فتوحات مكي يكسان نيست. زيرا هانري كربن توجه خاصي نسبت به ابن عربي دارد و او را مهمترين چهره از عارفان نظري تمام تاريخ اسلامي مي‌داند.
اين دو در مورد نقش ايران و جهاني ايراني نيز داراي اختلافات نسبتاً عميقي هستند. براي كربن جهان ايراني حد واسط ميان جهان‌هاي ديگر همانند جهان عرب، اسلام و هند است. كربن در مصاحبه‌اي مي‌گويد: «جهان ايراني، نه جهان عرب است، نه جهان اسلام و نه جهان هند. اين يك جهان مياني، يك حد فاصل است و بسيار به ما مغرب زمينيان نزديك. از همين رو بود كه براي چند تن از ما، جهان معنوي ايران بدل شد به ميهن برگزيدة روح. » او در ادامه به لوئي ماسينيون و اختلافشان در اين رابطه اشاره مي‌كند و مي‌افزايد: «اين لطيفه‌اي است كه لويي ماسينيون، شايد آن را در نيافت. با اين همه او بود كه چاپ سنگي حكمه‌الاشراق سهروردي را به دست مداد».
وارونگي يا تضاد
گاهي تحول و تفاوت تا آن حد افزايش پيدا مي‌كند كه به تناقض تبديل مي‌شود. به طور مثال در مورد چهره حضرت علي (ع) شكاف آشكار و تضاد جديدي ميان انديشه و پژوهش‌هاي لوئي ماسينيون و هانري كربن مشاهده مي‌شود. ماسينيون معتقد است كه فلسفه بعد از ابن رشد در جهان اسلام تمام شده است، ولي كربن برعكس آن اعتقاد دارد و يك كتاب براي شرح اين عقيده نگاشته است؛«تاريخ فلسفه اسلامي»كه هنوزهم ازکتاب‌هاي مرجع مي‌باشد.
در بررسي علل اين تفاوت‌ها و گسست‌ها تا حد وارونگي و تضاد مي‌توان به عواملي چند اشاره كرد. يكي از علت‌هاي اين گسست اين است كه لوئي ماسينيون فعاليت‌هاي خود را در جهان اسلام و حتي در گستره شرق توزيع كرده است. او مدت زيادي را در قاهره و بغداد گذرانده است و رفت و آمدهاي زيادي نيز به مغرب و شبه قاره هند داشته است. چنانكه لوئي ماسينيون بيشتر به يك شرقشناس و اسلام‌ شناس اشتهار دارد تا ايران‌شناس. در نتيجه هانري كربن بيش از ماسينيون به جهان ايراني توجه دارد و جز برخي استثناهاي بزرگي همچون ابن عربي و ابن رشد بيشتر فعاليت‌هاي پژوهشي خود را معطوف جهان ايراني و حكمت و عرفان ايراني ـ اسلامي كرده است.

لوئي ماسينيون از مهم‌ترين چهره‌هاي شرق شناس و به قول برخي آخرين شرق شناس بزرگ محسوب مي‌شود. لوئي ماسينيون در حوزه‌هاي گوناگون علمي فعاليت كرده است؛ از تصوف و دين گرفته تا باستان شناسي و سياست فعاليت‌هايي هستند كه اين محقق فرانسوي به آنها پرداخته است. ماسينيون علاوه بر تحقيقات دامنه‌داري كه در مورد جهان اسلام، جهان عرب و تا‌حدي نيز ايران انجام داده است، در سوق دادن پژوهش‌هاي اروپاييان و فرانسويان به فرهنگ‌هاي اين منطقه تاثير مهمي گذارده است. هانري كربن نيز بزرگ‌ترين ايران‌شناس غير‌ايراني در تاريخ محسوب مي‌شود. كربن به ويژه در حوزه حكمت و عرفان ايراني- اسلامي سرآمد همه ايران‌شناسان غربي به حساب مي‌آيد. اقامت‌هاي طولاني او در ايران به او اين امكان را داد تا بتواند جهان ايراني و شيعي را بيش از هر محقق اروپايي درك كند و به ويژه در مورد حكمت ايراني- اسلامي در ميان غربيان بي‌همتا شود. لوئي ماسينيون سرفصل‌هاي نويني را در ايران‌شناسي گشود كه پس از او نه فقط توسط ايران‌شناسان پسين ادامه يافت، بلكه بر پژوهش‌هاي محققان ايراني نيز تاثير اساسي ‌گذارد. از ده اثر بزرگ لوئي ماسينيون دو مورد به طور مستقيم به جهان ايراني مربوط مي‌شود؛ نخست بزرگ‌ترين پژوهش اين محقق يعني مصايب حلاج و دوم سلمان پاك و دو اثر ديگر به عرفان مربوط مي‌شود كه عبارتند از: رسال‌هاي بر‌خاستگاه‌هاي واژگان فني عرفان اسلامي و دوم مجموعة متون منتشر نشده مربوط به تاريخ عرفان در سرزمين‌هاي اسلامي. در ميان اين آثار و شخصيت‌هاي مورد مطالعه، منصور حلاج نقش ويژه‌اي دارد. به عبارتي، تاثير حلاج بر ماسينيون بسيار عميق و گسترده است. هانري كربن در اين خصوص مي‌گويد: «آثار و تاليفات علمي ماسينيون، هر چند هم متنوع بوده و مباحث و موضوع‌هايي كه خاطرش را به خود معطوف داشته‌اند، هر چه گوناگون هم باشند، ولي به هر حال، خود ذاتاً و با تمام وجودش، به جانب سرگذشت پرشور و هيجان حلاج گرايش داشته و همة آثار نيز بدان متوجه و متمايل است و خود آن حوادث و سوانح را در دوران زندگي، درك و احساس كرده است». چنانكه ملاحظه مي‌شود، حلاج براي ماسينيون يك موضوع ساده تحقيق نيست، بلكه ماسينيون با اين عارف ايراني يك ارتباط شخصي برقرار مي‌كند و شخصيت و زندگي او متاثر از حلاج مي‌شود. البته، لوئي ماسينيون خيلي دير ايران را ديد. او 47 ساله بود كه براي نخستين بار از ايران ديدن نمود. نبود ارتباط با بزرگ‌ترين كشور شيعي و جريانات فكري موجود در آن موجب شد تا ماسينيون نه فقط به طور نسبي بر موضوع تحقيقات خود احاطه نداشته باشد، بلكه گاهي به معيار و اندازه‌هاي واقعي اين جريانات پي نبرده و حجم زيادي از تحقيقات خود را به برخي از غلات كوچك يا فراموش شده اختصاص دهد، در صورتي كه به بزرگ‌ترين و تاثير‌گذارترين جريان يعني شيعة دوازده امامي نسبتا توجه كمتري داشته باشد. در صورتي كه هانري كربن بسيار زود متوجه جهاني ايراني شد و در يك تامل نزديك به شناسايي اين جهان پرداخت. البته در اين رابطه ماسينيون نقش مهمي ايفا كرد.هانري كربن هيچگاه فراموش نمي‌كند كه چگونه با راهنمايي لوئي ماسينيون به نسخه‌اي از حكمت الاشراق دست يافته است. كربن خود بارها در اين خصوص سخن گفته است. به‌طور مثال در همايش بزرگداشتي كه براي ماسينيون در تهران برگزار شد، مي‌گويد: «من نيز به نوبة خود، نمي‌توانم فراموش كنم كه هنوز دانشجوي جوان رشتة فلسفه بودم كه به ماجراي شرق شناسي نزديك مي‌شدم و ديگر كم و بيش به دنبال سهروردي راه مي‌پيمودم كه در آن حال، ماسينيون نسخه‌اي از چاپ سنگي حكمت‌الاشراق را، كه در يكي از سفرهاي سابق خود از ايران آورده بود، در اختيار من ‌گذارد… در آن هنگام، نه من و نه او، هيچ كدام نمي‌توانستيم عواقب دوردست اين كار، و آن واگذاري كتاب را پيش‌بيني كنيم و بدانيم سرنوشتي كه روزي مرا به يافتن كشور ايران كه مسكن و ماواي معنوي من است، هدايت خواهد كرد…» اين اتفاق يعني معرفي و دادن كتاب حكمت الاشراق به هانري كربن براي او يك حادثه ساده محسوب نمي‌شود، بلكه اين اتفاق همانند يك انقلاب دروني براي كربن تلقي مي‌گردد. كسالت فلسفه‌اي كه ديگر نمي‌توانست او را به طور كامل ارضا كند و مشغوليت‌هاي نه چندان اميدواركنندة يادگيري زبان عربي موجب شده بود تا كربن همانند پنبه‌اي آغشته به روغن شود كه اين اتفاق همانند جرقه‌اي او را مشتعل ساخت و از او بزرگ‌ترين ايران‌شناس تمام تاريخ اروپا را پديد آورد. همچنين هانري كربن مي‌نويسد: «فيلسوفي كه دانشجوي ادبيات عرب و در نزد زبان شناسان گمگشته بود، فكر مي‌كرد كه از عطش خواهد مرد، زيرا براي رفع اين عطش چيزي جز دستور زبان‌ها و فرهنگ لغات براي تغذيه نمي‌يافت. او از خود مي‌پرسيد: من اينجا چه مي‌كنم؟ در كجا گم گشته‌ام؟ با وجود اين يك پناهگاه وجود داشت. اين پناهگاه لوئي ماسينيون بود…‌» در سال 1928 است كه اين اتفاق مي‌افتد يعني اينكه هانري كربن در كمال نااميدي و سرگرداني به يك پناهي مي‌رسد و دانشجوي ماسينيون در مدرسه كاربردي مطالعات عالي مي‌شود. اگر ماسينيون براي مطالعات ايراني فقط همين يك كار را انجام مي‌داد (‌راهنمايي هانري كربن به سوي مطالعات ايراني) به اندازة كافي به ايران‌شناسي خدمت كرده است، بنابر اين، هانري كربن بيش از يك تاثير ساده و تصادفي به لوئي ماسينيون توجه داشت، زيرا ماسينيون براي كربن يك پناه در مقابل بيهودگي و گمراهي دنياي تحقيقاتي بود كه از آن مايوس شده بود. در مقابل لوئي ماسينيون نيز به كربن به عنوان بهترين جانشين و وصي علمي خود مي‌نگريست و از خواندن كتاب‌هاي او لذت مي‌برد. به همين دليل است كه هانري كربن را مخاطب وصيتنامه علمي قلمداد مي‌كند و آخرين وصاياي خود را خطاب به او مي‌نويسد. جالب اينكه در اين نامه از هانري كربن درخواست مي‌كند تا تحقيقات او را در مورد شخصيت‌هايي همچون منصور حلاج و فاطمه زهرا(س) ادامه دهد. در نتيجه رابطه ميان ماسينيون و كربن رابطه‌اي نزديك و همكارانه و در جاي خود منتقدانه بود. اين مساله را هم درخاطرات ديگران و هم در نامه‌هايي كه به ديگران مي‌فرستادند همانند نامه‌هاي كربن و ايوانف مي‌توان دريافت.

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.